“شوربای تکمه”

نوشتهء اوبری دیویس

“ما در ادبیات عامیانه افغانستان داستانی شبیه به این داستان به نام “شوربای سنگ” داریم که من از دوران طفولیت خویش آن را بیاد دارم و با خواندن این داستان به یاد آن افتادم و ترجمه اش کردم.”

پروین پژواک


در شبی زمستانی و تاریک گدایی ژنده پوش و کوچک اندام لنگ لنگان در راهی خلوت به پیش می رفت. هوا برفی و سرما جگرسوز بود، ولی خیالات او گرم و گلگون می نمود. او بخاری دیواری پر از آتش را می دید و میز غذا را با کاسه های شوربا، مرغ بریان و کوزه یی آب انگور.

میزبان او می گفت: آغای گدای، یک کمی دیگر کباب مرغ؟
و او جواب می داد: اوه نی، من نمی توانم حتی یک لقمه بیشتر بخورم!
او با خود فکر می کرد: هیچ چیز مانند این نیست که گدا باشی. گدا احساسی خوب را در مردم بیدار می کند. آنها را وادار می سازد تا داشته های خود را با دیگران تقسیم کنند. آنها می بخشند و من؟ من نیز اندکی به دست می آورم. این عالی است!

مرد گدا وقتی به شهر کوچک و تاریک رسید، دربه در از این خانه به آن رفت. اما هیچکس او را کمک و دروازه را به روی او باز نکرد. گدا به حیرت افتاد: این مردم را چه بلا زده است؟
او ناگهان متوجه خط نازک نور شد که بالای برف کشیده شده بود. خط نور از درز دروازه یی به بیرون می تابید. گدا دروازه را تیله داد و داخل شد. آنجا کنیسه بود. گدا با صدای بلند گفت: خدا را شکر برای کنیسه ها! و به “شماس” محافظ کنیسه سلام داد: سلام علیکم، سلامتی بر شما باد!
شماس جواب نداد. مرد گدا با خود اندیشید: عجیب است!
آن وقت فکری به سرش رسید و لبخند زد. یکی از تکمه های استخوانی بالاپوشش را گرفت و به شدت کش کرد. تق، تکمه کنده شد. تق، تق، دو تکمه دیگر را نیز کند. تق، تکمۀ چهارم. تق، تکمۀ آخرین. هنوز مرد شماس خاموش بود. ولی او اینک به مرد گدا می دید. او کنجکاو شده بود.
مرد گدا تکمه ها را حساب کرد. او پنج تکمه داشت و با خود گفت: آه، اگر تنها یک تکمه دیگر داشتم…
شماس چیزی نگفت.
– آه، اگر تنها یک تکمه دیگر داشتم.
هنوز شماس خاموش بود.
– آه، اگر تنها یک تکمه دیگر داشتم!
بالاخره شماس به سخن آمد: ببین، آقا، من به تو تکمه یی نخواهم داد. هیچکس در این شهر به تو تکمه یی نخواهد داد.
– چرا نی؟
– به خاطری که ما فقیر هستیم آقای گدایگر. ما به همدیگر خود چیزی نمی دهیم، پس چرا حتی یک تکمه را به شخصی بیگانه بدهیم؟
مرد گدا پرسید: چرا؟ آخر من با یک تکمه بیشتر می توانم شوربا بپزم. شوربای ترکاری خوشمزه و داغ.
شماس با تمسخر پسخند زد: این خنده دار است. هیچکس از تکمه شوربا نمی تواند بپزد.
مرد گدا گفت: این تکمه های موجود در دست من بسیار خاص است. فقط با داشتن یک تکمه از طرف شما من می توانم شوربای ترکاری برای تمام مردم شهر تهیه کنم. من به شما می توانم این معجزه را نشان بدهم، آغای شماس!
شماس به طور طبیعی مردی کنجکاو بود. او با صدای بلند گفت: درست است! من برای شما یک تکمه به دست می آورم.
مرد گدا به دنبال او صدا زد: من احتیاج به کاسه ها، پیاله ها، کارد،ملاقه و قاشق دارم و دیگی کلان، اگر ممکن است؟
شماس با عجله به کوچه برآمد و به دروازه خیاط کوبید: مندل، مندل یک تکمه استخوانی برایم بده.
– نه، برو گمشو!
– نه، مندل، تو منظور مرا نفهمیدی. تکمه برای من نیست. این تکمه برای مرد گدایگر است. او می خواهد معجزه ای را برای ما نشان دهد.
مرد خیاط پرسید: با تکمه من؟ او با آن چه خواهد کرد؟ آن را زنده خواهد ساخت؟ یا شاید برایش خواهد آموخت که آواز بخواند؟
– نه، مندل. او آن را برای شوربای ترکاری کار دارد. او از تکمه شوربا تهیه خواهد کرد.
خیاط با صدای تمسخرآمیز گفت: این امکان ندارد. هیچکس نمی تواند از تکمه شوربا بپزد.
شماس گفت: بشنو، مندل. تکمه را به من بده. چه از تو کم می شود؟ شاید ما بتوانیم یک معجزه داشته باشیم.
خیاط جواب داد: درست است. من تکمه را به تو می دهم. اما من نیز می خواهم بیایم و این معجزه را با چشمان خود ببینم.
شماس گفت: پس بیا.
آنها به خانه در به دیوار رفتند و در را کوبیده با صدای بلند گفتند: لی، لی، به ما قاشقی چوبی بده!
زن فریاد زد: نه، برویید گم شوید!
– لی، این برای ما نیست. این برای مرد گدایگر است. او می خواهد معجزه ای را برای ما نشان دهد.
لی پرسید: با قاشق من؟ او با آن چه خواهد کرد؟ آن را برای دو قسمت کردن دریای سرخ به کار خواهد برد؟ یا شاید به آن خواهد آموخت که برقصد؟
– نه، لی. او آن را برای شوربای ترکاری کار دارد. او از تکمه شوربا تهیه خواهد کرد.
زن با صدای تمسخرآمیز گفت: این امکان ندارد. هیچکس نمی تواند از تکمه شوربا بپزد.
شماس گفت: بشنو، لی، قاشق چوبی را به ما بده. چه از تو کم می شود؟ شاید ما بتوانیم یک معجزه داشته باشیم.
زن جواب داد: درست است. من قاشق را به تو می دهم. اما من نیز می خواهم بیایم و این معجزه را با چشمان خود ببینم.
شماس و مرد خیاط گفتند: پس بیا.
زن ادامه داد: و خانواده من نیز.
آنها گفتند: آنها را با خود بیاور.
هنگامی که شماس به کنیسه رسید، تمام مردم شهر با او بودند. جمعیت مردم خود را به داخل کنیسه جای کردند. مرد گدا به آنها دید و گفت: سلام علیکم! سلامتی بر شما باد!
همه با سکوت به او خیره شدند. بالاخره یکی گفت: خوب آغای معجزه گر! اینک معجزه ات را نشان بده!
مرد گدا پرسید: شما معجزه می خواهید؟ خوب من برای شما معجزه را نشان می دهم: دیگ!
او با صدای بلند چنین گفت و آنها دیگ بزرگ را بالای آتش بخاری گذاشتند.
– آب!
آنها به دیگ آب ریختند.
– تکمه!
آنها به او تکمه را دادند.
پرق! پرق! پرق! پرق! پرق!
مرد گدا تمام تکمه های استخوانی را میان دیگ پر آب انداخت. قاشق چوبی را برداشت و به شور دادن پرداخت. هنگامی که دیگ به جوش آمد و بخار آب بلند شد، او با قاشق مقداری آب را برداشت و بو کشیده گفت: بد نیست. ولی می توانست بهتر باشد.
مردم پرسیدند: چه می توانست آن را بهتر کند؟
مرد گدا جواب داد: کمی بوره، کمی نمک، کمی مرچ. این ها می توانست شوربا را بهتر کند.
آنها به او بوره و نمک و مرچ آوردند. گدا محتوی دیگ را شور داد. آنگاه دوباره بو کشید: بد نیست. ولی می توانست بهتر باشد.
مردم پرسیدند: چه می توانست آن را بهتر کند؟
مرد گدا جواب داد: آیا شما جوهر بادرنگ شور دارید؟ آن می توانست شوربا را بهتر کند.
آنها به او جوهر بادرنگ شور آوردند و او آن را میان دیگ ریخت. او محتوی دیگ را شور داد و بس کرد. او به مردم دید. او به میان دیگ دید. او دوباره به مردم دید. آنگاه شانه های خود را بالا انداخت.
شماس پرسید: آغای گدا، آیا شما کدام مشکل پیدا کرده اید؟
مرد گدا پیشانی خود را ترش کرد. شماس گفت: صبر کنید.
و به سوی الماری دویده با خود یک غوزه سیر آورد و پرسید: آیا این کمک کننده است؟
مرد گدا خندید: چرا نه؟
کسی گفت: من کمی زردک دارم.
کسی دیگر گفت: و من کمی شلغم.
– من پیاز دارم.
– من لوبیا دارم.
آنها پرسیدند: آیا این چیزها کمک کننده است؟
مرد گدا خندید: این ها نقصی به پختن شوربا نمی کند.
مردم با عجله بیرون رفتند و با دست های پر از سبزیجات برگشتند. مرد گدا سبزیجات را برید، توته توته کرد و به میان دیگ جوشان انداخت.
مردم به بخاری که از دیگ بر می خاست، می دیدند. آنها به صدای جوشیدن دیگ گوش داده بودند. آنها عطری غنی و شیرین را که در کنیسه می پیچید، می بوییدند. شکم ها به صدا آمد. آب به دهن ها افتید. بالاخره مرد گدا یک ملاقه شوربا را داخل کاسه ریخت، شوربا رنگ سرخ تیره داشت و مملو از انواع سبزیجات بود. گدا بر بخار شوربا دمید. بالای آن دعا خواند. آنگاه قاشق را در آن فرو برد و آن را چشید: هو! هو! هو!
مردم دست های خود را با پیاله ها و کاسه های خالی دراز کردند: شوربا! شوربا! شوربا!
مرد گدا با حوصله مندی شوربای داغ را به کاسه های یکایک آنها ریخت. مردم پس از چشیدن شوربا با هم فریاد زدند: خوشمزه! به طور کامل و عالی خوشمزه! این خوبترین شوربایی است که در تمام عمر خود خورده ایم! مرد گدا توانست! او از تکمه شوربا پخت! این معجزه است!
آنگاه به طور سحرآمیز نان خشک، کچالوی جوش داده، مرغ بریان و آب انگور بر میزها آشکار گشت. مردم خوردند و خندیدند. آنها خندیدند و خوردند. سپس آنها اکوردیون و ویلون نواختند و به رقص و آوازخوانی پرداختند.
هنگامی که آخرین قطره شوربا مکیده شد و آخرین رقص رقصیده شد و آخرین آواز خوانده شد، شماس مرد گدا را به خانه خود دعوت کرد تا شب را برای خواب در آنجا بگذراند. شب آینده خانواده دیگر او را به خانه خود برد و شب دیگر خانواده دیگر.
روزی مرد گدا مردم شهر را گرد آورد تا به آنها خداحافظ بگوید. مردم با عذر و زاری گفتند: لطفا از اینجا نرو.
– من باید بروم.
– اما تکمه های تو؟ چگونه ما بدون داشتن تکمه های جادویی تو شوربا بپزیم؟
– و چگونه من بدون داشتن تکمه هایم بالاپوشم را ببندم؟ چگونه بدون داشتن آنها گرم بمانم؟
پس آنها با مرد گدا به مبادله پرداختند. آنها تکمه های استخوانی او را گرفتند و برایش تکمه های برنجی را دادند. آنگاه مرد گدا شهر را ترک کرد و مردم آن شهر هرگز دیگر او را ندیدند.
سال ها گذشت. تکمه های مرد گدا یک به یک گم شد. ولی به طور عجیب و بهتر است بگویم شگفت آور، مردم شهر آموختند که آنها برای پختن شوربا احتیاج به داشتن تکمه های استخوانی ندارند. آنها یاد گرفتند که بدون داشتن تکمه ها حتی در مواقع سخت و دشوار نیز شوربای ترکاری را بپزند. این معجزه ای حقیقی بود که مرد گدا از دنبال خود برای آنها به هدیه گذاشت.

Leave a Reply