نویسندهء “صد سال تنهایی” به جاویدانگان پیوست

گابریل گارسیا مارکیز به تاریخ ششم مارچ سال 1927 میلادی در یک قریه ای کوچک کولمبیا چشم به جهان گشود. او که در پوهنتون بوگاتا از رشتهء حقوق فارغ شده بود، به حیث خبرنگار با شماری از روزنامه های کولمبیا کار کرد.

گابریل گارسیا مارکیز یکی مهم ترین نویسنده های قرن بیستم در زبان و ادبیات اسپانیایی شناخته می شود. وی با نوشتن رمان “صد سال تنهایی” شهکار آفرید و برندهء جایزهء نوبل ادبیات شناخته شد.

گابریل گارسیا مارکیز از دوستان نزدیک فیدل کاسترو به شمار می رفت و در جریان مبارزات اش راه را برای تامین صلح و آشتی بین شورشیان و حکومت کولمبیا هموار ساخت.

گابریل گارسیا مارکیز سال ها قبل نامهء خداحافظی اش را چنین نوشته بود:

“اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من به چی تبدیل شده ام و یک لحظهء كوچك زنده گی را به من ارزانی می داشت، من همه آنچه را كه به فكرم می رسید نمی گفتم، بلكه به همه چیزهایی كه می گفتم فكر می كردم.

كمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم، چون می دانستم هر دقیقه ای كه چشمان مان را بر هم می گذاریم، شصت ثانیه ی نو زنده گی را از دست می دهیم. هنگامی كه دیگران می ایستند، راه می رفتم و هنگامی كه دیگران می خوابیدند، بیدار می ماندم.

هنگامی كه دیگران صحبت می كردند، من گوش می دادم و از خوردن یك آیسکریم چاکلیتی چه لذتی كه نمی بردم.

کینه ها و نفرت هایم را روی توته ای یخ می نوشتم و زیر نور آفتاب دراز می کشیدم.

اگر خداوند لحظه ای زنده گی به من ارزانی می داشت، لباس ساده می پوشیدم و طلوع آفتاب را انتظار می كشیدم. با اشك هایم گل های سرخ را آبیاری می كردم تا درد خار و بوسه ی گلبرگ هایشان در جانم بخلد و هر روز غروب آفتاب را عاشقانه می نگریستم.

خدایا اگر لحظه ای زندگی می داشتم، نمی گذاشتم حتی یك روز بگذرد بی آنكه به کسانی كه دوستشان دارم نگویم كه دوست شان دارم. بله تا جایی که می توانستم به آن ها می گفتم که دوست شان دارم.

هر لحظه به همهء مردان و زنان می قبولاندم كه محبوب من اند و در كمند عشق زنده گی می كردم.

به انسان ها نشان می دادم كه چه در اشتباه اند كه گمان می کنند، وقتی پیر شدند، دیگر نمی توانند عاشق باشند، به آدم ها می گفتم که عاشق باشند، عاشق باشند و عاشق ….

به هر كودك بال می دادم، اما رهایشان می كردم تا خود پرواز را بیاموزند و به سالخورده گان یاد می دادم كه مرگ نه با سالخورده گی كه با فراموشی سرمی رسد. به انسان ها یاد آوری می کردم که در قبال احساسی که به یکدیگر می دهند، مسوولند.

آه، ای انسان ها!

چه بسیار چیزها که از شما آموخته ام . من دریافته ام كه همگان می خواهند در قلهء كوه زندگی كنند، بی آنكه بدانند خوشبختی واقعی در پیمودن راهیست که به برای رسیدن به قله انجامد.

دریافته ام، وقتی کودک نوزاد برای نخستین بار با مشت كوچكش انگشت پدر را می فشارد، او را برای همیشه به دام می اندازد.

دریافته ام كه یك انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر از بالا به پایین بنگرد كه ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خودش بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام، اما در حقیقت فایده ای چندانی ندارد، چون هنگامی كه آن ها را جمع بندی می کنم، بدبختانه که در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید. چون هنوز زنده اید!”

آری!

گابریل گارسیا مارکز خود با ایمان به هر سطر این نامه اش زیست، آفرید، احساسات و عواطف انسانیش را صادقانه و سخاوتمندانه با همگان تقسیم کرد.

این حرف های کابریل گارسیا مارکیز برای همیشه در دل ها طنین خواهد داشت می گفت:

“هیچ کس ترا به خاطر نخواهد آورد، اگر افکارت را چون رازی در سینه ات محفوظ نگهداری. خودرا به بیان آن ها مجبور کن. به دوستان و کسانی که دوست شان داری، بگو که تا چی حد برایت ارزش دارند. اگر چنین نگویی، فردایت مانند امروز خواهد بود و هیچ روزی با اهمیت نخواهی شد.”

گابریل گارسیا مارکیز به تاریخ هفدهم اپریل سال 2014 میلادی به سن 87 ساله گی در اثر بیماری سینه بغل در یکی از شفاخانه های مکسیکو درگذشت.

هوان مانویل سنتوس رییس جمهور کولمبیا گفته است، گابریل گارسیا مارکیز چشم از جهان پوشید، اما بزرگان هرگز نمی میرند.

به خاطر مرگ گابریل گارسیا مارکیز سه روز عزای عمومی در کولمبیا اعلان شده است.

 

Leave a Reply