ایستگاه آخر

نوشتهء پروین پژواک

در گوشهء چوکی “ملی بس” فرو رفته است. پیشانی خود را به شیشه چسپانده و در آیینه های تار دیده گانش باران، درختان خزان زدهء کنار جاده، موترهای رنگارنگ و مردم رهگذر همه سریع و مبهم منعکس می شود. ولی او خود جایی را نمی بیند.

سرویس از مردم پر است. بوی رطوبت و عرق هوای آن را انباشته است. مردمان مختلف چاق، لاغر، غالمغالی، خاموش، جوان، پیر جفت هم نشسته یا ایستاده اند. همه با عجله در ایستگاه های مختلف بالا و پایین می شوند. آنهایی که متوجهء دختر می شوند، نگاه شان بر او ثابت می ماند، تحقیر و تنفر بر صورت شان نقش می بندد. ولی دختر نمی بیند.

کلینر هر بار که برای جمع آوری پول سیاه میان جمعیت راهی برای خود می گشاید، باری هم دست خود را پیش گوش دختر می برد و بی هیچ سخن پیسه ها را تا و بالا می اندازد. دختر با صدای شرنگ شرنگ پیسه ها به خود می آید. لبخند ساده لوحانه و کمرنگ لب هایش را از هم می گشاید. کلینرمی گذرد و دختر چشمان مردم را، نگاه های متنفر و تحقیرکننده متوجه خود می یابد. ولی اهمیت نمی دهد.

نگاهش را دوباره به بیرون می دوزد. با خود فکر می کند زندگی هم مانند همین سرویس است. سرویس پر می شود، خالی می شود، تعدادی می آید، تعدادی می رود و برای آنانی که بخواهند بمانند نیز عاقبت ایستگاه آخر است. این مردم چند ایستگاه دیگر او را تحقیر خواهند کرد؟ خود او چند ایستگاه دیگر در پیشرو دارد؟ معلوم نیست. بس مدام پر و خالی می شود…

دختر قدی کوتاه دارد. جلدش سفید پِک است. موی های چنگ چنگش حالتی بچگانه دارد و چشمان کوچکش اندکی قیچ می باشد.

با شنیدن شرنگ شرنگ پیسه های دست کلینر به گذشته بر می گشت. به روزی که بسیار دلتنگ بود و برای تفریح بی هیچ قصد قبلی در ایستگاه “پُل خشتی” سوار “ملی بس” گشت. همین کلینر همین گونه بی هیچ سخن با بالا و پایین انداختن پول سیاه ها از او کرایه خواست. اما او که حتی یک قِران هم نداشت، ساده لوحانه به بالا دید، به چهرهء جوان و پر از بخار کلینر و لبخند زد. کلینر از او بی صدا گذشت و چون دوباره به جای خود در کنار دروازهء وردی بس برگشت، از او چشم نگرفت. دخترک احساس شادمانی و گرما کرد. در حالیکه گونه هایش سرخ شده بود به نگاه های بی ادبانهء جوان می دید، ناخود آگاه با کرشمه چشمانش را پایین می انداخت، می خندید و باز از گوشهء چشم به او نظر می دوخت.

دختر پدر ندارد. با مادری عصبی و دو برادر کوچکش در زیرزمینی نمناک و بی کلکین زندگی می کند. وقتی مادرش کالاشویی می رود، تمام دلخوشی اش این است که از زینه های لرزان بالا برود و در بالاخانه دختر همسایه را ببیند. دختر همسایه زیباترین و جالبترین موجود روی زمین به حساب می رود. چندین سال از او بزرگتر است. چشمانش را سرمه می کشد. به لب ها و گونه هایش لبسرین ارزان قیمت سرخ می مالد و بوی گل گلاب می دهد. تمام روز خامک دوزی می کند و دست دوزی هایش را می فروشد. پول خود را صرف خود می کند. پدرش جوالی است و هر شب پس از آمدن به خانه چرس می کشد. بعد اگر توان داشت دختر خود را می زند. ولی اغلب دختر با دنده چوبی که پنهان کرده است به سر پدرش می کوبد و او گنس تا صبح می خوابد. صبح چیزی از شب به یادش نیست و خاموشانه دنبال کارش می رود، یا طوری که دخترش می گفت: چون خری پشت پالانش!

دختر همسایه با یکی از دکانداران بازار پل خشتی سروسری دارد. روزی دخترک را هم با خود به آن دکان برد. دکانی خوب بود. هر نوع میوه داشت و دکاندارش کاکه و جوان بود. دختر همسایه می گفت: روزی می گریزم و با او عروسی می کنم.

دخترک حیران می پرسید: باز بابیته چطور می کنی؟

دختر همسایه در حالیکه تیز تیز ساجق می جوید و خامک می دوخت وگاهی هم خود را در آیینهء کوچک دستی اش می دید، می خندید و می گفت: در قصه اش هستی. بان که بمیره!

و با دیدن دهن باز دخترک ادامه می داد: تو بسیار لوده هستی. در همین گورستان خواهد پوسیدی. برو چرخی در بازار بزن. شاید خریداری احمق به گیرت بیاید!

دخترک از اینوع گپ ها هم می شرمید، هم خوشش می آمد و می خواست دختر همسایه تمام روز برای چیز چیزک هایی بگوید. ولی دختر همسایه او را از خود چون مگس می راند. بر می خاست، زلف خود را به دقت آرایش می کرد، به چاک گریبانش عطر می پاشید، چادر گلابی بر سر می کرد و به دیدار یار خود می رفت.

دخترک پیش برادرانش بر می گشت و در همان حالتی که آنها با هم جنگ می کنند و کشتی می گرفتند، با افکار شرم آور و احساسات لذت بخش تنها می ماند.

آن روز… آن روز که بی هدف سوار سرویس شد و چشمان کلینر جوان را بر خود خیره یافت، آن افکار و احساسات را در تمام تنش باز یافت.

هنگامی که سرویس پس از تکمیل نمودن راهی که باید می رفت، دوباره به ایستگاه “پُل خشتی” برگشت، کلینر با دخترک از بس پایین شد. با هم به راه افتیدند. کلینر او را به رستورانی ارزان قیمت برد و برایش شورنخود و منتو خرید. با هم گپ زدند و خندیدند. دخترک احساس شادمانی و گرما کرد. آنگاه به آسانی و بی هیچ پشیمانی در پس خانهء رستوران تنش را توام با دل و روانش به کلینر جوان تسلیم کرد.

فردا باز به ایستگاه شتافت. اما کلینر او را با خشونت به گوشه یی کشاند، نوت چملک پول میان دستانش گذاشت و امر کرد تا گم شود.

دخترک که بی آن هم هوشیار نبود، گویی عقلش را به صورت کامل گم کرده باشد مبهوت به نوت پول دید و معنی اش را ندانست. پس از چرت طولانی پنداشت برای پسر به اندازهء کافی زیبا نیست. فردا نزد دختر همسایه ابروهای کوتاهش را چید. لب هایش را سرخ کرد. موی های چرکش را با شانه پریشان ساخت و با صد عذر و زاری یک پف عطر گلاب دختر را بر یخن خود پاشید.

چون به ایستگاه شتافت، با خندهء استهزاآمیز کلینر مواجه شد. اما در عوض با حیرت دید کلینرها، یگان راننده های بس های شخصی و مردان بیکار دور و بر ایستگاه با علاقمندی به او می بینند. پیش می آیند، اشاراتی می کنند، پس می روند و می کوشند کلینر را واسطه سازند.

دخترک سخت شرمید. باورش نیامد که عشقش او را می فروشد. اما کلینر که نان خود را در روغن می دید، دوباره سوی او لبخند زد و با وقاحت از او تقاضا کرد به حرف هایش گوش بدهد و دخترک باز هم احمقانه اجازه داد تا از این دست به آن دست شود.

گرمی بازارش چند ماه بیشتر دوام نکرد. کلینر دوباره نامهربان گشت. اما دختر دست بردار نیست. هرشام می آید و در آخرین نوبت گشت سرویس به دور شهر خود را شریک می سازد. در کنج چوکی می نشیند و با صدای شرنگ شرنگ پیسه ها به خوبترین روز زنده گیش برمی گردد. به روزی که کلینر با نگاه های گرم به او خیره شده بود. پس از تمام شدن گشت سرویس به دور شهر، کلینر بی ادبانه صدا می زند: زنکه ایستگاهء آخر است. پیره ما خلاص شد. میروی به طویله ات یا مفت همرای ما خَو می شوی؟

رانندهء سرویس در آیینه کوچک بالای سر خود به او می بیند و می خندد. دخترک دلمرده به خانه برمی گردد و احساس سرما می کند.

… سرویس ناگهان بِرک گرفت و دختر به خود آمد. پشت شیشه ها تاریک می زد. سرویس خالی شده بود. فقط چند مرد خسته به حالت نشسته چرت می زدند. راننده گاهی در آیینهء بالای سرش نگاهی به او می انداخت. کلینر دهن دروازهء زنانه رو سرویس کاکه یک لنگه ایستاده بود. پای دیگرش را بالا برده و به دروازه گاه موتر نهاده بود. دروازه چهار تاق باز بود و باد با موی های او بازی می کرد. کلینر اشپلاق می زد و خلیفه موتروان را به تیز رفتاری تشویق می کرد.

دختر فکر کرد: روز تمام شد. حال باز او صدا خواهد زد، ایستگاه آخر تو است. میروی یا مفت همرای ما خَو می شوی!

با بیزاری سرش را تکان داد. نمی خواست صدای قهقه های خندهء مردان را که در کاسهء سرش انعکاس می یافت، بشنود. باز به کلینر دید. دیگر دوستش نداشت. از او بدش می آمد. کلینر همچون لک لکی به سر یک پا ایستاده و پاچه پای دیگرش در هوا تاب می خورد. فکر کرد: چرا چرا به چه حقی او همیشه ایستگاه آخر مرا صدا می زند؟ کافر دل سنگ دارد. ایستگاه آخر خودش کی خواهد رسید؟

پاچهء کلینر همچنان در هوا تاب می خورد. سرش داغ شد. چشمان بی نورش برق زد. برخاست. راننده بی تفاوت برخاستن او را در آیینه گک بالای سرش نگاه کرد. دختر دهن دروازهء سرویس کنار کلینر ایستاد. قدش تا شانهء او هم نمی رسید. باد گیسوان او را هم به بازی گرفت. کلینر بی اعتنا گویی او اصلا موجود نیست، تفی به بیرون انداخت و اشپلاق خود را از سر گرفت. ذرات تف او با باد برگشت و بر صورت دخترک نشست. دختر صورتش را با آستین پیراهنش پاک کرد و به پاچهء تنبان او خیره شد که در هوا تاب می خورد و تاب می خورد و …

آنگاه در یک لحظه هنگامی که راننده نمی خواست به لاری پشت سر خود راه بدهد و در وقت دور خوردن به اثر سرعت کمی منحرف شد، پیش از آنکه کلینر از دستگیره محکم بگیرد، دختر او را به بیرون تیله داد. نور چراغ های لاری چشمانش را زد. باد گیسوانش را بر صورتش ریخت و گوش هایش را فریاد و برک گوش خراش سرویس و لاری پر کرد.

… در آن دم که دختر در مردابی از فحش و لگدهای رانندهء سرویس غرق می شد، فقط دو کلمه در سرش تکرار صدا می کرد: ایستگاه آخر… ایستگاه آخر… ایستگاه آخر…

 

پروین پژواک/۱۳۶۵/کابل

Leave a Reply