سفر به یک دنیای سحرانگیز و رویایی

سفری به دنیای سحرانگیز و رویایی کارتون های هژبر شینواری

مجله” گلستان هنر”کابل – افغانستان

مجله خانگی، ادبی، هنری، برای نوجوانان و جوانان

سال ششم، شماره مسلسل 53، شماره بهاری 1371، کابل، افغانستان

«يك بخش ازگفتگو با هژبرشینواری»

 دوستان عزیز، همدلان و همزبانان گرانقدر، بعد از تقدیم سلام ها و حرمت بی پایان خدمت تک تک شما!

زمانی که خامه را برداشتم تا حسب خواهش دوست محترم و گرانقدرم نیلاب جان پژواک در رابطه با کارکردها و مجموعهء چاپ شده ام نکاتی را بنگارم، باور کنید که نمی دانستم چگونه و از کجا شروع کنم. ولی با آنهم دلم خواست از طریق این نگاشته به مثابهء یک دوست و یک همزبان با شما درددل نمایم. نمی دانم که آیا بریا شما جالب و درخور توجه خواهد بود و یا خیر؟! به هر صورت بیچاره کاغذ که باید تحمل همه سفسطه گویی هایم را نماید.

در مورد دوران کودکی ام حرف های جالبی وجود ندارد. جز اینکه در زمستان سال 1340 هجری شمسی در یک شب برفی که دانه های سپید برف شهر را آذین بسته بود در دامنهء کوه آسه مایی چشم به دنیا گشودم. چون اولین طفل پدر و مادرم و بخصوص پسر بودم، والدینم می گویند که با تولدم خیلی شادمان گردیدند. ولی به نظرم مریضی های پی در پی دوران کودکی، شوخی ها و نقاشی هایم به روی دیوارهای خانه بعدها در نظر شان تغییراتی را نسبت به من وارد نمود.

بعد از فراغت از لیسه عالی استقلال تحصیلاتم را در رشته حقوق به پایان رسانیدم. اینکه چگونه سرنوشت و چرخ فلک مرا به افسر پلیس، کمیسار پلیس جنایی، استاد اکادمی پلیس و بالاخره کارمند روزنامهء “کابل تایمز” مبدل ساخت خود داستانی است که از حوصلهء این صحبت خارج خواهدبود. باید زندگی کرد، مشروط بر اینکه مجالی باشد و دید که چرخ دیگر چه بازی های را با من در نظر دارد.

از نخستین روزهای زندگی آگاهانه ام شیفتهء زیبایی بوده ام و آرزو داشتم تا روزی همه زیبایی ها را از طریق تصاویر و تابلوهایم منعکس و متبارز سازم. نمی دانم چه شد که یکباره نقاشی را برای فانتزی ها و تخیلاتم کوچک یافتم و محسور دنیای دل انگیز و جادویی کارتون ها شدم. نقاش چیره دست و مستعد کشور مان طارق مرزبان در کشانیدنم به این دنیایی رویایی نقش تعیین کننده داشت، چه با مشاهده تصاویر طارق مرزبان بود که برای اولین بار پی به عظمت، سترگی و پهنای دنیای کارتون ها بردم. تشویق و ترغیب محترم ظاهر هویدا موزیسین خوب و آوازخوان پرآوازهء کشور در شکل گیری علاقمندی ها و مشغولیت هایم نقش تعیین کننده را داشت. به این ترتیب از آغاز نوجوانی دو شخصیت در ضمیرم به شکل مسالمت آمیز پرورده شدند، یکی شخصیت افسری با انضباط، با دسپلین و با پرنسیپ های خاص نظامی اش و دیگری شخصیت یک نقاش و آنهم کارتونیست لاقید و بی بند و بار، آزاد منش، مخالف دستورالعمل ها و تعلیمات نامه های خشن نظامی! … جالب اینکه در آغاز این دو کرکتر به شکل کاملا مسالمت آمیز و در سازش با هم در ضمیر و تفکرم زندگی می کردند. ولی بعدها با گذشت روزها و سالها هر لحظه بیشتر از پیش این دو کرکتر با هم سر ناسازگاری را آغاز کردند. آنچنان که دو پادشاه در یک اقلیم نمی گنجند، این دو شخصیت با هم تفاهم نکردند. موضوع زمانی حاد شد که باید به تحصیلات بعدی ام و گرفتن دکتورا در رشتهء حقوق می پرداختم. هر دو شخصیت کاملا متضادم بالاخره مرا به حکمیت برگزیده و خواستار تصمیم در مورد شان گردیدند… نمی دانم باز چه شد که محکم به نفع کارتونیست بی همه چیز رای داده، حقوق را رد نموده و بی آنکه دلایلی قانع کننده داشته باشم، تصمیم به ادامه کارهایم در بخش نقاشی و کارتون ها اتخاذ کردم. حالا که به گذشته ام می نگرم متوجه می شوم که تصمیمم در آنزمان عاقلانه و شجاعانه بوده است. چه دست ها و ایمانم بیشتر به قلم و رنگ ها متمایل است تا به ماشه و میلهء تفنگ ها…

می خواهید باور کنید، می خواهید باور نکنید… من واقعا به دنیای پر از رمز، اسرار و سحرانگیز کارتون ها عشق و علاقه یی خاص دارم. در حقیقت در همان دنیاست که صادقانه با فانتزی های کودکانه ام زیست می نمایم و پاسخ به سوالات زندگی، عشق، جهان، احساسات وعواطفم را در آن می جویم. بنا شاید در برخوردها و روابطم با آدم ها گاه نامانوس جلوه نمایم. اکثرا طوری اتفاق می افتد که دوستان و نزدیکانم مجبورا مرا تحمل می نمایند و با گفتن جملاتی از قبیل “آدم غیر نورمال” و غیره براتتم می دهند و در حقیقت مرا مرهون بزرگ منشی و وسعت نظر شان می سازند. شاید هم به خاطر همین است که من دوستانم را عاشقانه دوست دارم و گاهی هم حتی در این رابطه افراط می نمایم. اصلا اگر به صورت واقعبینانه تر خودم را معرفی نموده و کرکترم را موشگافانه تر بررسی نمایم من واقعا آدم افراطی هستم. در دوستی، عشق و حتی نفرتم هیچگاه خط وسط و اعتدال وجود ندارد. شاید هم به خاطر همین است که شخصیتم گاهی برای نزدیکانم غیرقابل تحمل می گردد. بهر صورت فکر می کنم که باز هم فیل من هوای هندوستان را کرد و دارم حاشیه روی می کنم. در واقعیت من همیشه متیقن هستم که نگاشتن درمورد “خود” شاید برای همه ولی بخصوص برای من بیچاره دشوار است. چون من همیشه کوشیده ام تا از طریق تصاویر و کارتون هایم صحبت نمایم نه به کمک جملات و کلمات. روی همین دلیل کارتون های بدون تفصیل و شرح را دوست دارم.

از کاریکاتوریست های منطقه آثار اردشیر محصص، ممیز، سخاورز، طارق مرزبان و کامبیز درم بخش مرا مجذوب و مشغول می سازد و از کاریکاتوریست های دوردست آثار ایفل، هرلوپ بیدستروپ، موزر، ژابه و دیگران را دوست دارم. بهترین طنز نویس منطقه عزیز نسین و از کشورم، دوستانم جلال نورانی و هارون یوسفی را محسوب می نمایم. شعر را نوای قلب و موسیقی را نوای عواطف پاک و عالی انسانی می دانم. خواندن طرح شعری و یا شعری زیبا مرا بیخود می سازد و موسیقی زیبا مرا به پرواز درمی آورد. صدای پر شور و پر لطف استاد سرآهنگ، احمد ظاهر، ظاهر هویدا، فرهاد دریا و اسد بدیع مرا بیخود ساخته به وجد می آورد. داستان های محمود دولت آبادی، سپوژمی زریاب، اکرم عثمان، رازق مامون و پروین پژواک را دوست دارم. بدبختانه سینمای کشورم مرا هیچگاه مفتون و مجذوب خود نساخته است. چون سینما در این کشور به عقیده من از یک نطفه مرده، مرده متولد گردیده است. به صورت خاص این عقیده ام در مورد سینمای دههء اخیر بیشتر صدق خواهد کرد. با آنهم به کارگردانانی نظیر صدیق برمک، همایون مروت و انجنیر لطیف احترام قایلم و دستآوردهای شان را می ستایم. در مورد سینما من همیشه خیلی برخورد سختگیرانه داشته ام. چون از کودکی سینما را هدف دور خویش قرار داده ام. نمی دانم بالاخره این آرزویم جامهء عمل خواهد پوشید و یا خیر؟ بهر صورت الی اکنون در عرصهء فلم های کارتونی دو تلاش ناکام داشته ام و اگر زندگی و عمر مساعدت کند در این عرصه تلاش هایم را خواهم کرد. من از دوستانم اسد بدیع، حسن صامدی و پروین پژواک در عرصهء کارکردهای سینمایی ام خیلی ممنونم، چه آنها در نخستین تلاش ها و پژوهش ها در کنارم بودند و من به مثابهء تکیه گاهی مستحکم به ایشان تکیه کردم و دانستم که اشتباه نکرده ام. در این اواخر در نظر داشتم تا کار جدید و جدی تری را در عرصهء فلم های انیمیشن آغاز نمایم ولی حکم تصادف و گردش چرخ طوری دیگر در این مورد حکم کرد. چون استدیوی کوچک فلم هایم را از دست داده ام یا الله و یا نصیب که بتوانم در همین نزدیکی ها دوباره قد راست نموده و کاری را انجام بدهم. به هر صورت از قدیم گفته اند که “تا ریشه در آب است، امید ثمر است” بنا تا زنده هستم در اینجا و آنجا به خاطر انجام کارهایی در عرصه فلم های کارتونی خواهم کوشید.

نمی دانم چرا؟ ولی هر باری که به “گذشته” نظر می اندازم و کوشش می نمایم تا “آینده” را تصور نمایم، یکبار دیگر متیقن می گردم که “زندگی، گذشته و آینده” با وصف اینکه عناصر لاینفک یکدیگر بوده و ادامه و متصل یکدیگر هستند، در زندگی حقیر، فقیر، سراپا تقصیر و روسیاه تر از قیر طوری دیگر عمل نموده اند که اکثرا من از نتیجه گیری و اتصال و پیوند آنها عاجز بوده ام. چه هر باری در زندگی غیرمثمرم کوشیده ام خانه ام را بسازم، خشت روی خشت نهاده، کلبه یی را ساخته ام ولی همیشه به صورت غیرمترقبه کلبه فرو ریخته است. بدون اینکه دلیل منطقی فرو ریختن آن را دریافته باشم. ظاهرا خشت ها را درست می نهم ولی باز هم حکم سرنوشت شاید در فرو ریختن آن باشد و شاید هم من علل این فرو ریختن های پیهم را با عقل و منطق قاصر خویش دریافته نمی توانم. بهر صورت سوال دایمی که چرا باید صرف خوشبختی، سعادت و ارزش های والای انسانی را در شعرها و داستان ها می توان دید، برایم لاینحل باقی مانده است. من همیشه صرف در رویاها، داستان ها و فانتزی ها انسان های مهربان، باعاطفه، واقعا عاشق، فداکار، شجاع و متهور را یافته ام. متاسفانه در زندگی من اگر هم وجود داشته اند، یا من از درک و شناخت آنها عاجز بوده ام و یا هم آنها! اینکه چرا مهربانی همیشه ظاهری است و زمانی که پای “من” هر شخص به میان می آید، مهربانی جایش را به تندخویی و حتی قساوت و بیرحمی وامی گذارد، همیشه ذهنم را می آزارد. من الی اکنون کمتر آدمی را سراغ داشته ام که واقعا با تمام قلبش خود را وقف نموده است و بنا روی همین دلیل است که اکثر دوستان خوبم از من سمبول “بدبینی” ساخته اند. بهر صورت از گذشته ها گفته اند که ” خود را باید در آیینهء چشمان دوستان دید” من نیز به یقین چنان هستم که مرا می بینند. چه دوستانم و فرزندانم رویا و سیاووش یگاه ره آورد سفر سی ساله در این دنیای پر از مکر و افسون اند. فرزندانم را دوست دارم و دلم را به ناتوانی خودم درد می گیرد که الی اکنون “هیچ” نتوانسته ام به آنها بدهم. یگانه وسیلهء تسکینم این است که تمام پدران همسن و سال خودم و همه کودکان همسن و سال فرزندانم سرنوشت مشابه داشته اند. ولی بهر صورت بزرگترین درد و اندوه به عقیدهء من “ناتوانی” است و من همیشه با تمام قوت و نیرو بر آن تاخته ام. اینکه در بعضی موارد واقعا ناتوان بوده ام با بیاد آوردن آن لحظات عرق شرم و خفت بر جبینم می نشیند. به عقیدهء من انسان ها به دو دسته اساسی منقسم می گردند: اول آدم های که قلب مشعل راه زندگی آنهاست و دیگر آنانی که به کمک مغزهای شان در ظلمات راه می پیمایند. من با وصف اینکه با تمام قلبم می دانم که کدامیک به سرمنزل مقصود خواهند رسید جز دستهء اول آدم ها می باشم. روی همین اصل از مکر، حیله و از همه مهمتر از دروغ و خیانت نفرت دارم. شاید در زندگی همه چیز و همه کس را بتوانم ببخشم ولی دروغ را شاید هرگز نتوانم بخشیدن. به همین دلیل کمتر می کوشم تا دروغ بگویم. ولی جالب این است که راست چندان بازار ندارد و هر زمانی که حرف راستم را باور نمی کنند و مجبور باید دروغ گفت، از خودم متنفر می گردم. خوشحالم از اینکه خودم “خودم” هستم، در غیر آن زندگی به یک پول سیاه هم نمی ارزید.

دوستان عزیز! از قرار معلوم باید در مورد مجموعهء جدیدم صحبت می کردم که نکردم. راستش که حرفی برای گفتن درمورد مجموعه ام ندارم. اگر آن را دیدید، خودتان در مورد قضاوت خواهید کرد. با پرگفتنم یکبار دیگر ثابت شد که آدم پرحرف هستم و همیشه در مورد اصل موضوع صحبت نتوانسته به فروعات مصروف می گردم. روی همین دلیل است که غنیمت و فرصت عالی یعنی زندگی ام را الی اکنون عبث و بدون هدف والا و معین گذشته است و اگر آینده یی باشد نیز شاید آنچنان خواهد بود!؟

ارادتمند شما

هژبر شینواری

27 جوزا 1371

Leave a Reply