داستان کوتاه

اسیران

ساعتی است که خسته شده ایم. دیگر خسته شده ایم. چون دو توته گوشت کوفته شده در برابر هم نشسته ایم. چشمان ما به تاریکی عادت گرفته است و با نگاهی تلخ به هم می بینیم. احساس می کنیم به شدت از هم نفرت داریم. ولی هنوز باور ما نمی آید. باور ما نمی آید که چون دو موش به این تلک گرفتار شده باشیم. می خواهم برخیزم و باز هم داد و فریاد بزنم اما می دانم که نمی توانم. به دست هایم می بینم، خون آلود است. به شدت احساس درمانده گی می کنم. باز به ... ادامه
1 2