داستان کوتاه

“شوربای تکمه”

نوشتهء اوبری دیویس “ما در ادبیات عامیانه افغانستان داستانی شبیه به این داستان به نام “شوربای سنگ” داریم که من از دوران طفولیت خویش آن را بیاد دارم و با خواندن این داستان به یاد آن افتادم و ترجمه اش کردم.” پروین پژواک http://hozhaber.hozhaber.com/wp-content/uploads/2014/05/شوربای-تکمه.mp3 در شبی زمستانی و تاریک گدایی ژنده پوش و کوچک اندام لنگ لنگان در راهی خلوت به پیش می رفت. هوا برفی و سرما جگرسوز بود، ولی خیالات او گرم و گلگون می ... ادامه

سپاهی گمنام

سال 1984 میلادی بود و تازه ازتحصیل برگشته بودم. مادرکلانم که در ولسوالی شینوار ولایت ننگرهار زندگی می کرد به مجرد اینکه از آمدنم خبر شد، احوال روان کرد که می آید. همه از وضعیت خراب و ناامنی راه ها اطلاع داشتیم ولی وقتی “ادی” گفت می آید، حتمی می آمد. وضعیت خراب و ناامنی راه ها برایش اهمیتی نداشت. همه با دلهره در انتظارش بودیم. آمد مثل همیشه با دستان پر از سبد های انجیرتازه، گر و نیشکر و قلب پر از مهر و لبان پر تبسم. ... ادامه

ایستگاه آخر

در گوشهء چوکی “ملی بس” فرو رفته است. پیشانی خود را به شیشه چسپانده و در آیینه های تار دیده گانش باران، درختان خزان زدهء کنار جاده، موترهای رنگارنگ و مردم رهگذر همه سریع و مبهم منعکس می شود. ولی او خود جایی را نمی بیند. سرویس از مردم پر است. بوی رطوبت و عرق هوای آن را انباشته است. مردمان مختلف چاق، لاغر، غالمغالی، خاموش، جوان، پیر جفت هم نشسته یا ایستاده اند. همه با عجله در ایستگاه های مختلف بالا و پایین می شوند. ... ادامه

پنجرهء سبز

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گل قرار دارد. بالای گلدان چند لاله طور طفلانه رسم شده و میان گلدان لاله یی سرخ روییده است. لاله زیبا است. برگ های سبز و ترد دارد. ساقه اش راست و شکننده است. گلبرگ های سرخ لاله هنوز باز نیست. دختر خم شد و با آبپاش سبزرنگ به گلدان آب داد. قطرات آب بر برگ های لشم گل چون دانه های الماس درخشید. دختر خندید. او در خزان سال گذشته پیاز لاله ... ادامه
1 2